تبليغاتX
خسته ترین از دنیا
زندگی را در امیدوارم بودن می گذرانیم و امیدوار هم میمیریم
از دلــي بيگانه منـت مي کشم  
 
       
                                                   هر چه هست از دست تنهايي مي کشم
 
 
                          گريه را تا مرگ وسعت مي دهم
 
     
                                                   غصه را تا مرز بـي نهايت مي کشم
 
 
                          هر چه هست از دست اين تنهايي 
 
   
                                                   لحظه هاي بي طراوت خيلي مي کشم
 
 
                         محنت از نامـحرمان اين ديار
 
     
                                                   سالها از روي عادت ، تنهايي مي کشم
 
 
                         در کتاب غربت شبهاي تنهاييم
 
       
                                                   خط سرخي بر روي اصالت مي کشم
 
 
                         گاهگـاهي روحـم تب مي کند 
 
           
                                                   زندگي را در زندان تنهايي مي کشم
 
 
                        اين فصل تنهاي من وقتي که مرد
 
 
                                                    دست از هر نوع شکايت مي کشم
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:3  توسط تنهاترین | 
از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته
*
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته
*
از اين همه در به دري به لب رسيده جون من
*
به داد من نميرسه خداي  اسمون من
*
دلم گرفت از اسمون  هم از زمين هم از زمون
*
تو زندگيم چقدر غمه دلم گرفته از همه
*
اي روزگار لعنتي تلخه بهت هر چي بگم
*
من به زمين و اسمون دست رفاقت نميدم
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:25  توسط تنهاترین | 
اي كاش جمله زيباي دوستت دارم
 
بي هيچ غرضي بر زبان ها جاري بود!
 
اي كاش از گفتن دوستت دارم،
 
از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشي ها باز نمي ايستاديم،
 
اي كاش محبت را بي هيچ چشمداشتي
 
حتي چشم داشت محبت،
 
به او كه دوستش داريم هديه ميداديم
 
اي كاش،
 
جمله دوستت دارم
 
را به هوس آلوده نميكرديم....
 
اي كاش...
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:37  توسط تنهاترین | 
هر کس به طريقي دل ما مي شکند
*
بيگانه جدا دوست جدا مي شکند
*
بيگانه اگر مي شکند حرفي نيست
*
از دوست بپرسيد که چرا مي شکند؟
 
 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:4  توسط تنهاترین | 
از نگاه به گذر زندگي خسته شدم.
دلم پر از صداست.صدايي که هيچ کس آنها را نمي شنود.
قلبم پر از دردو ناله ست.ناله اي از يک آرزوي محال.
چشمانم پر از اشک هاي خشک شده ست.اشکي که از تنهايي ريخته مي شود.
دستانم سرد و خشک ست.خشکي آن از سالها انتظارست.
چهره ام آرام و غمناک ست.زيرا هيچ کس مرا نمي بيند
 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 8:11  توسط تنهاترین | 
با ماه گفتگو کردم.
ا و به من گفت  توهم به اندازه ي من تنهايي؟
 من در پاسخ به او گفتم
 من از اون ستاره اي که شب  در يک آسمان غريب  گم شده ست تنها ترم.
 به حدي تنهام که نفس کشيدن برام مثله چشيدن طعم مرگ ست.
 تنهايي من رو حتي او که عشقش در خون من جاريست نمي بيند.
 ماه به من گفت منم تنهايم و بي صدا دراين تاريکي شب زنده ام.
 به او گفتم تو تنها نيستي.
 همه ي موجودات که در اين سر زمين زندگي مي کنند.
 تو را مي بينند با تو سخن مي گويند.
 اما من را هيچ کس جز درد نمي بيند.
 هيچ کس جز اشک چشمانم دستانم را دردست نمي گيرد.
 هيچ کس به طرفم نمي آيد تا بگويد دردت چيست؟
 از چه رنج مي بري.
 همه با لبخندي تلخ که به دردهايم افزوده مي شود به من نگاهي مي کنند.
 نگاهي که پر از تحقير و تاسف است.
 به ماه گفتم ستاره ها کنارتن مي توني باهاشون درد دل کني.
 ولي من چي حتي کسي به دردام گوش نمي کنه.
 مثله همين لحظه فقط با تحقير منو نابود مي کنند.
 آخه مگه من چي کار کردم.
 به خدا منم آرزو دارم.
 آرزوهايي که هيچ وقت طعمشونو نچشيدم.
 ولي حالا دگر به جز مرگ به هيچ چيز نمي انديشم.
 خسته شدم.
 از اين دنياي بي رحم که فقط درد و اشک رو به من هديه داد خسته ام.
 از صداي بي صداي قلبم خسته ام که فقط براي مرگ مي تپد.
 ديري نخواهد گذشت من خواهم رفت.
 چون امروز تنها آرزويم مرگ است.
 وقتي من از اين دنياي پر از درد برم همه ي انسان ها نفسي راحت خواهند کشيد.
 چون دگر کسي نيست که با نگاه به او روحيه شون زخمي بشه.
 از من چه مانده جز مجسمه اي که به نقطه اي بي انتها مي نگرد.
 نقطه اي که با اين که هيچ کس درون او را نمي بيند .
 ولي  تمام درداي من در آن پنهان است.
 دردهايي از زمان تولد.
 تا به امروز که دگر به جز يک جسم بي روح چيزي ازم نمانده.
 اين جسم بي روح رو که مي بينيد هيچ حسي نداره.
 روزي آرزوهايي داشت که تلاش مي کرد به آنها برسه.
 ولي نگذاشتند.
 نگذاشتند که اون هم مانند ادمهاي ديگر لبخند شادي روي لبهايش باشد.
 و حالا با اين که بازم در انتظاره روزي است که با تنها بهونه ي زندگيش زندگي کند.
 ولي هيچ حس و قدرتي نداره.
 او دگر به هيچ چيز نمي انديشد.
 جز مرگ و راحت شدن ار اين دنياي نا مهربان که او را مانند
 عروسکي بازيچه ي دست روزگاربه زمين کوبيد...
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:1  توسط تنهاترین | 
اي زندگي ..... ؟
اي زندگي .....من خسته ام , تا کي سکوت , تا کي اسير
اي مرگ تلخ , اين دست من ... دستم بگير...... دستم بگير
در سينه ام اي آرزو , مهز خدا ديگر بمير...... ديگر بمير
اي لحظه ها من از شما سر خورده ام , ترکم کنيد
من تا گلو در حسرتم افسورده ام , ترکم کنيد
از وحشت فرداي خود , آزورده ام ترکم کنيد
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 8:5  توسط تنهاترین | 

از زندگي  از اين همه تكرار  خسته ام

از هاي و هوي  كوچه و بازار  خسته ام

دلگيرم  از ستاره  و آزرده ام  از ماه ام

امشب  دگر ز هر  كه  و هر كار  خسته

دل خسته  سوي  خانه  تن خسته  مي كشم 

آه ...  كزين  حصار  دل آزار  خسته ام

بيزارم  از خموشي  تقويم  روي ميز

وز  دنگ دنگ  ساعت  ديوار خسته ام

از خود كه بي شكيبم وبي يار خسته

تنها و دل گرفته  و بيزار و بي اميد

از حال  من مپرس  كه بسيار خسته ام
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 7:28  توسط تنهاترین | 

کاش می شد در خراب آباد دل
خانه احساس را تعمير کرد
کاش می شد در حريم سينه ها
عشق را با وسعتش تکثير کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 8:49  توسط تنهاترین | 

وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه!
همه غصه هاي دنيا توي سينه منه!
توي قطره هاي بارون، ميشکنه بغض صدام!
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام!
پشت اين پنجره ميشينمُ آواز ميخونم!
خودمُ تنها ترين آدم دنيا ميدونم!

دنبال يه چيز ميگردم که نميدونم چيه!
يه نفر تو قلبمه که من نميدونم کيه!
يه نفر که نيمه ي گمشده ي ترانه هاست!
تکيه گاه خوب گريه هاي تلخ ُ بي صداست!

پشت اين پنجره تنها تو غروبا ميشينم!
خودمُ گُم ميکنم اونو تو آينه ميبينم!
گاهي وقتا پا ميذاره توي رويا هاي من!
ميبينم که لحظه هام نابُ تماشايي شدن!
اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره!
وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 6:6  توسط تنهاترین | 

همزبانی نيست تا برگويمش

راز اين اندوه وحشت بار خويش

بيگمان هرگز کسی چون من نکرد

خويشتن را مايه آزار خويش

 

از منست اين غم که بر جان منست

ديگر اين خود کرده را تدبير نيست

پای در زنجير می نالم که هيچ

الفتم با حلقه زنجير نيست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 1:54  توسط تنهاترین | 

يه شاخه ي شكسته
يه روز به دستم افتاد
اونو تو باغچه كاشتم
ديدم كه برگ و گل داد
نمي تونم ببينم
بي همزبون نشسته
دلش يه پارچه خونه
اون شاخه ي شكسته

گلاش گلاي قرمز
به سرخي شقايق
برگاش مثل پراي
پرنده هاي عاشق

دست و پايي ميزنه / اما چه حيف
كه اسيره توي باغچه / توي خاك
داره انگار منو فرياد ميزنه
با صداقت مثل يك آينه ي پاك
اون نميدونه كه من
يه اسير خسته ام
از بد حادثه هم
رو به روش نشسته ام
بيا دستمو بگير
توي باغچه ها بشون
گل اشكمو بچين
با من آشنا بمون

تار و پود منو آتيش ميزنه
غم تنهايي اين شاخه ي ناز

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 0:30  توسط تنهاترین | 

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود                             توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم                        مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دل های مسافر هر شب                         روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد                      قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود

کاش  به تشنگی پونه که پاسخ دادیم                             رنگ رفتارمن و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است                        کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر نوشتیم برای باران                                 قافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها                       دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد                            و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه ی دخترکان اینجا                                 نام گل های پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کم تر                        غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

 

و ای کاش تمام کاش ها عملی بود

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 2:56  توسط تنهاترین | 

از هر کی پرسیدم خانه دوست کجاست نشانم نداد

خودم پیدایش کرده بودم اما راهم نداد

بهترین بودی عزیزترین عزیزانم بودی جانم و عمرم بودی

بابت این و آن روزگار

بابت نامردی این روزگار

ازت به بهترین قاضی این روزگار شکایت می کنم روزگار

من خیلی وقته دنبال یه واژه ام. نفرین حواله ت می کنم روزگار!

با من می جنگی، می جنگم تا خون تو رگ هام

من من رو نمی توانی از من

بگیره روزگار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 2:25  توسط تنهاترین | 

تنها و تنها

روی صندلی که از خودم تنها تر می ببینمش آرامیده ام

نشسته ام" آرام وآرام میاندیشم به زندگی بی رنگ خودم که با آه ها و آه ها لبریز شده

لبریز از اه هایی که همیشه از فکر کردن به آنها میگریختم و هنوز هم میگریزم

میگریزم از سر در گمی خودم

میگریزم از پاک نبودن نگاه کودکی به یک پروانه

میگریزم از ندیدن غنچه زرد کوچکی که زیر پای عابری سر به هوا میمیرد

میگریزم از نادیده گرفتن احساس پاک انسانها

میگریزم از پیوند هایی که نا ممکن اند

ونقاشی که" تنهایی سپیدار گوشه تابلو را حس نکرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 2:24  توسط تنهاترین | 

از وقتي به ياد دارم جز تصوير شكسته ام درون آينه همصحبتي نداشتم

وقتي كه اين تصوير مبهم و مبهم تر شد ، تا جايي كه خود نيز ياراي ديدن آن را نداشتم

تنها همصحبتم لحظات زندگي ام بودند

لحظاتي كه نميدانستم آيا به حرف هايم گوش مي سپارند يا نه؟!

دلم را به اين خوش ميكردم كه همصحبتي دارم كه فقط گوش مي كند و كنايه نمي زند و نصيحت نمي كند

ولي وقتي چشم بر هم نهادم احساس كردم او نيز علاق اي به شنيدن حرفهاي من كه آكنده از درد قديمي و آتش شعله ور است را ندارند

پس همصحبتم اشكهايم شدند كه از غم تنهايي از چشمانم جاري مي شدند

در زندگي سعي كردم دلي نشكنم و تلاش كنم دلي به دست آورم

ولي همه دل مرا شكستند و هيچ كس دلش را به من نسپرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 0:5  توسط تنهاترین | 

آدم وقتی می ميرد همه چيز تمام می شود

 آدم وقتی متولد می شود همه چيز شروع می شود

 من بارها در زندگی ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام

 من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛

 عاشق شدن مثل تولد می ماند 

 و تنهايی هم گاهی شبيه متولد شدن می شود

 من در تنهايی هايم عاشق می شوم و شعر می گويم

 من در تنهايی هايم گاهی لبخند می زنم

 و گاهی هم

 گريه می کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 0:45  توسط تنهاترین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هدف من از ساخت این وبلاگ حرفهای دلم که چندین ساله تو دلم مونده رو به صورت شعر در بیارم و اینجا بنویسم شاید کسی پیدا بشه و درد منو بفهمه اسم من رامینه و در کل من همیشه تنها بودم و یه همدمی برای درددل کردن نداشتم و شانس بد ما همیشه تو زندگی من غم بوده و از شما خواهش می کنم که اگر آدم شادی هستین به این وبلاگ سر نزنین بعدا نگین نگفتی با تشکر از شما کوچیک همه شما رامین.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
غم هجران
بهترین مطالب روانشناسی و آموزشی کامپیوتر
کمیابترین کد جاوا
دانلود رایگان
جوک و اس ام اس
دلــبرانــه
همه رقم همه مدل سوا کن جدا کن
سایت بزرگ عاشقان
لینک باکس ستاره
لینک باکس سوسولار
اس ام اس رایگان
جای لینک و لینک باکس شما اینجا خالیست
تک و تنها تو این دنیا
عشق تا بی نهایت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان